کتاب سلوک

-دهه 2000




خرید کتاب سلوک
جستجوی کتاب سلوک در گودریدز

معرفی کتاب سلوک از نگاه کاربران
...انسان را قربانی می کنند و می گریزند.نه!قلوه گاه زندگی انسان را بر می کنند و می گریزند.نه،این عبارت هم آنچه را می خواهم بیان کنم،منتقل نمی کند.

عالی بود نثرسختی داشت اما خودمم دوست داشتم آهسته بخونم که تموم نشه.به بوف کور شباهت داشت. شک دارم پایان کتاب و نقش سنمار رو درست فهمیده باشم،یکبار دیگه حتما باید بخونم.اگه حس مهتاب بیشتر توصیف میشد دیگه هیچی کم نداشت.

مشاهده لینک اصلی
″سر تعظیم فرو می آورم در برابر این قلم!″
.
.
و از خود می پرسم پس قدر سکوت چه می شود؟
.
عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می‌دهد و به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود بسر می‌برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.
.
که چون عشق جای تهی کند، تهیگاه آن را مرگ می تواند پر کند یا نفرت؛ و بعضاً هر دو با هم. اما چگونه میتوانی نفرت داشته باشی از زلالی آب چشمه‌ساری که گوارای تو بود و ستوده تو و چنان چون یک آیین حیاتی قدیمی می ستودیش.
.
همزمان؛ انسان در مسیر عمر خود مگر چندبار می‌تواند به دوستانی بربخورد که‌ از میان آن ها همزبانی بیابد. همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی، از آن مایه که‌ به رفاقت بینجامد، چند بار می‌تواند رخ بدهد، و در چند مقطع عمر؟
.
مغزم... آه، مغزم. باید بنشینم. باید بنشینم. مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم بی اندازه خسته است. خستگی مرگ. چقدر مرگ انباشته شده است در این شیارهای مغز؛ چقدر!
.
دو انسان می توانند و این قابلیت را دارند که روحشان چنان در هم بیامیزد که در بسیاری لحظات یکی بشوند؛ یگانه.
.
اما عشق در عرش باقی نمی ماند. روزمرگی و بخل و کم بینی آن را فرو می کشد، فروتر.... تا نازل ترین زاویه های وهن.
.
... عشق کجا به مشاور نیاز داشته است؟!
.
خسته ام و چه بسیار خسته ام. ذهنم و تنم، تمام خسته است. کاهش زمان را انگار می بینم و لمس می کنم، یعنی کوتاه و کوتاه تر شدن عمر. لحظات خاص و کمیابی هستند که انسان ها در آن ها کاهش و فرسایش خود، ریزش خود را حس و انگار آشکارا نظاره می کند.
.
هنر حق ندارد به ریا از بیان حقیقت طفره برود بهانه ی دور از شدن از گوهر خود!
.
دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می داری آن حس و حالتی است که در واژه ی عام و عادی خوشبختی نمی گنجد.
.
همین جور که پلشتی جریان می یابد، شخص به همان نسبت ناچار می شود خودش را از آن دور کند. همین است که گام به گام عقب نشینی می کند، عقب نشینی تا به تدریج پناه ببرد به درون خودش؛ به دخمه ای که اصطلاحا درون نامیده می‌شود. چاله. به نوعی تاریکخانه.
.
تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم وقتی تو هیچ بهانه ای برای حضور در آن نداشته باشی...
.
من به یک حقیقت مهم در امر مرگ اطمینان دارم و آن این است که انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود.
.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب سلوک


 کتاب انتخاب
 کتاب تاثیر سایه
 کتاب مرگ نور
 کتاب تاریخ مدرن ایران
 کتاب باشگاه کتاب خوانی جین آستین
 کتاب جایی که شاید پیدایش کنم