کتاب خانه

اثر مریلین رابینسون از انتشارات آموت - مترجم: مرجان محمدی-دهه 2000

خانه، سومین رمان رابینسون است که سال 2008 به چاپ رسید وباز هم در گیلیاد جریان دارد و به نوعی در ادامه داستان گیلیاد و در مورد همان خانواده گیلیادی از زبانی دیگر نوشته شده. جایزه کتاب ملی آن سال، اورنج انگلیس در سال 2009 و جایزه کتاب مسیحیت امروز سال 2009 ، بهترین کتاب سال و برنده جایزه کتاب لوس آنجلس تایمز و ، پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز، بهترین کتاب سال واشینگتن پست، بهترین کتاب بزرگترین روزنامه شمال کالیفرنیا یعنی سان فرانسیسکو کرونیکل را به خود اختصاص داد.
خانه کتابی است در مورد شک ها و تضادهای موجود میان رابطه یک پدر، و پسرش که از زبان دختر خانه بیان می شود. کتابی که در عین آرامش آتش فشانی در دل دارد.


خرید کتاب خانه
جستجوی کتاب خانه در گودریدز

معرفی کتاب خانه از نگاه کاربران
Home (Gilead, #2), Marilynne Robinson
کتاب «خانه» فراموش ناشدنی ست، از خانه و خانواده می­گوید ژرف، از اسرار و رویارویی نسل­ها، و از عشق، مرگ و ایمان. شاید برای همین برنده­ ی جایزه­ ی کتاب ملی 2008 شده، و اورنج طلایی انگلیس 2009 را ربوده، و نامزد جایزه ­ی ایمپک دوبلین 2010 بوده، واشنگتن پست و روزنامه ­ی سان­فرانسیکو کرونیکل، آن را بهترین کتاب سال دانسته و برگزیده ­اند، و جایزه­ ی کتاب لوس ­آبجلس تایمز را همراه با عنوان پرفروش­ترین کتاب نیویورک تایمز از آن خویش کرده است. کتاب، سومین رمانِ بانو «مریلین رابینسون» نویسنده ­ی آمریکایی­ ست، با برگردان بانو «مرجان (زهرا) محمدی». نشر آموت، نخستین چاپ در زمستان 1390، شابک: 9786005941654؛
یادم مرا فراموش کرده بود انگار، نمی­دانم چندبار کتاب را خواندم، یادم مانده، که هر از چند صفحه چشمانم، تر می­شد، بار آخر و در واپسین ورق­های کتاب، آسمان تهران نیز همراهی کرد، ابری شد و آذرخش زد و بارید، دیشب. نویسنده را نمی­گویم، اما دلم به حال بانو مرجان سوخت، چگونه تاب آورده، نمی­دانم
برگزیده­ ام از ص 10 در وصف خود خانه:­ خانه ­ای پوشیده از بوته ­های پیچک به هم تافته، خانه ­ای ساده اما بشکوه، پدر می­گفت: «خانه­ ی خوبی­ ست، این درست که ظاهرش عجیب است، اما درونش آرامش ­بخش است». باغچه­ ها چندان به چشم بیننده رو نمی­دادند، حتی آن زمان که خانه، در بهترین حال و روز خویش بود. بازی­های قایم ­باشک، کریکت، بدمینتون، و بیس­بال، بیش از باغچه ­ها در چشم بودند. پدر می­گفت: «چه دورانی بود، انگار می­کنم آشفتگی این روزها، نتیجه­ ی پاشیدن نقل و کاغذ رنگی در جشن­های پرشکوه آن روزها باشد». درخت بلوطِ جلودار خانه، پیاده ­رو را زیر پایش خرد کرده بود. بیش ­از هر آنچه در شهر جا داشت، زمان بر آن درخت بگذشته بود. هر یک از بی­ شمار شاخه ­هایش، کلفت­تر از تنه ­ی دیگر درختان بودند، هم سایه­ بان خیابان همجوار و هم حیاط خانه. در تنه­ ی درخت بلوط، پیچشی همچو درویشی درشت ­اندام بود، و چهار تاب، از شاخه ­هایش آویزان، تا دنیا بداند: اهل خانه، بچه هم دارند. دیگر درختان: سیب بودند و گیلاس، آلو، بوته ­های یاس­ کبود، پیچک و سوسن زرد. زنبق­هایی که مادر کاشته بود به زودی باز می­شدند، و در عید پاک، «گلوری» و دیگر خواهرانش می­توانستند یک بغل گل بچینند. چشمان پدر پر شد از اشک، و گفت: «آه... بله... بله، انگار که هنر گل، زنده کردن خاطرات دلچسب گذشته هاست».؛
ص 23 بچه ­ها: مادر می­گفت: «گلوری تو خیلی حساسی»، همیشه همین را به او می­گفتند: «هوپ» متین بود؛ «لوک» سخاوتمند؛ «تدی» باهوش، «جک» فقط جک بود. «گریس» خوش صدا بود، و «گلوری» حساس. دلش می­خواست به او می­گفتند که چطور حساس نباشد و همه چیز را به دل نگیرد. خیلی زود به گریه می­افتاد. ... گلوری یاد گرفته بود خود را آرام نشان دهد، تا از دور معلوم نشود گریه کرده است، این کارش بچه­ ها را به شیطنت وامی­داشت، تا آنگاه که اشک می­ریخت، غافلگیرش کنند، آه... امان از اشک­ها. با خود می­گفت: «چقدر خوب می­شد اگه طبیعت می­گذاشت، احساسات از کف دست، یا پا، تخلیه بشن».؛
ص 24: گلوری سی­و هشت سالش بود، اما هنوز هم آهنگ­های محلی و داستان­های عشقی، احساسش بر­می­انگیخت. به خیلی چیزها حساس بود، مثلا به بعضی از خاطرات و افکارش. می­اندیشید باید با احتیاط با آن­ها برخورد کند. چون، پدر همیشه نگرانش بود و طاقت ناراحتی او نداشت. از غمش غمگین می­شد.
ص 26: تجربه به آن­ها یاد داده بود که حقیقت لبه­ای تیز دارد و گوشه­ هایی کـُند و ممکن است به کلی با عطوفت در تضاد باشد. یاد گرفته بودند که از خودگذشتگی افراطی، حتی در برابر عالی­ترین چیزها، به احتمال قریب به یقین، نوعی مقدس ­نمایی ­ست. می­دانستند تنها معیار مطمئنی که این افراط را نشان می­دهد، همان نگاه خشمگین فرد مقابل است، که آدم آن را با شرمندگی حس می­کند.
ص 29: (گلوری) گاهی خواب می­دید که به مدرسه برگشته، و ادای معلم­ها را درمی­آوَرَد، یا معلمی ­ست که با آبروریزی بچه می­شود. نمی­دانست در آن حال ناامید کننده چه می­گوید و چه می­کند. احساس می­کرد در کلاس، همه به او می­خندند. رنجش از زمزمه ­ها و نگاه­ های غریب، بر او سنگینی می­کرد. دانش ­آموزان بی­ اجازه ­اش از کلاس بیرون می­رفتند و او نمی­توانست جلوی آن کار بگیرد.
ص 32: حالا چرا شعر؟ چه لذتی در خواندن آن وجود دارد؟ چرا با خواندن آن، لحظه­ ی رحمت فرامی­رسد، در حالی که شعر زمزمه ­ی کسی­ ست که دارد با خود سخن می­گوید. ... معلمی بهترین شغل هاست.
ص 37: لی­لا، عروسی غیرمعمول بود، با کت و دامنی از ساتن زرد، و کلاهی گرد. لبخند می­زد و با خجالت ایستاده بود، تا از او عکس بگیرند. دسته گل رزی را که خود پرورش داده و چیده بود در بغل داشت. رزهایش غرور خاصی به او می­بخشیدند. آن­ها تا مدت­ها پس از روز عروسی، سر به سرش می­گذاشتند، زیرا از پرت کردن دسته گلش سر باز زده بود.
ص 44: صدای پدر آمد: « مهمان داریم گلوری؟ » - بله، به نظرم داریم. بعد صدای دم­پایی­ های پیرمرد و عصایش شنیده شد. جک راست ایستاد، موهایش را از پیشانی کنار زد، آستینش را مرتب کرد و منتظر ماند. پیرمرد کنار در رسید: «آخ، بالاخره اومدی! می­دونستم که میای! بله.» گلوری، هیجان و حسرت را در چهره­ ی پدر می­دید. اشک در چشمانش حلقه زده بود. بیست سال مدت کمی نیست. جک دستش را پیش برد و گفت: «قربان.» - پدر گفت: «بله، دست دادن خیلی خوبه، اما عصام را باید زمین بگذارم، این جا» و از پیش عصا را به لبه ­ی میز آویخته بود: «حالا.» پسرش را در آغوش کشید: «اومدی.» دستش را روی شانه ­ی جک گذاشت و او را نوازش کرد: «خیلی نگران بودیم، خیلی. بالاخره اومدی». جک با احتیاط دستش را دور شانه­ ی پدر انداخت، گویی از اندام کوچک و نحیف پیرمرد می­ترسید، یا خجالت می­کشید. پدرش قدمی عقب گذاشت و دوباره به او نگاه کرد. چشمانش را پاک کرد، و گفت: «جالب نیست؟ من این همه روز در خواب و بیداری، کراواتم رو درنیاورده بودم. از گلوری بپرس. حالا منو با لباس­ خواب غافلگیر کردی. تازه، اونم وسط روز! آآآخ.». سرش را به شانه­ ی جک تکیه داد، و گفت: «اگه گلوری کمی کمکم کنه، کفش­هام رو می­پوشم، موهام رو شونه می­زنم، اونوقت منو می­شناسی. می­دونی، صدات رو که شنیدم نتونستم طاقت بیارم و نبینمت. بله.» عصا را برداشت و به راه افتاد...؛
ص 46: گلوری، بوی قهوه ­ی جوشیده را حس کرد، ترسید که او رفته باشد. اما جک، آنجا بود و داشت دست و صورتش را در ظرفشویی با صابون می­شست. خانه همیشه بوی صابون قلیایی و عطر سنبل می­داد. گلوری فکر کرد یعنی او هم یادش میاد؟
ص 52: گلوری وقتی در شهر زندگی می­کرد، گاهی مردی را در خیابان می­دید و فکر می­کرد نکند جک باشد، چه چیزی در اوست که مرا یاد جک می­اندازد؟ وقتی می­دید شباهت او فقط به خاطر گام­های بلندی بود که برمی­داشت یا به خاطر کج نگه داشتن سرش، آن وقت حس مبهمی از آشنایی، در او خانه می­کرد.
ص 60: گلوری به خود می­گفت: این­ها رو براش می­برم و ازش دور می­شم، اون وقت می­بینه که قصدم فقط محبته و این شروعشه. می­گن فهمیدن، بخشیدنه. اما پاپا می­گفت: این درست نیست. باید ببخشی تا بفهمی. تا زمانی که نبخشی در مقابل فهمیدن مقاومت می­کنی.
ص 193: هوا خنک شده بود. پشه­ های کوچک و بزرگ پشت توری پنجره جمع شده بودند و دل­شان برای نوری که از چراغ رومیزی اتاق پدر می­تابید لک زده بود. صدای جیرجیرک­ها همه جا را پر کرده بود. نسیم شبانه درخت­ها را تکان می­داد. وقتی جک اول شب به خانه برمی­گشت، خیال گلوری راحت می­شد. می­دانست که الان به پیشخوان آشپزخانه تکیه داده و در تاریکی آب خنک می­نوشد و هنوز دست­هایش بوی خاک می­دهد. اما پدرش بی­قرار بود. در مغزش چیزی می­گذشت، نیتی که مصمم بود به قیمت برهم زدن آرامش شیرین موجود، آن را به اجرا درآورد: «گلوری، اگه ناراحت نمی­شی می­خوام یک کلمه با جک حرف بزنم.» گلوری برادرش را صدا کرد
ص 222: جک مبل پدرش را به آشپزخانه آورد تا موقعی که مشغول درست کردن «پای سیب» هستند او هم حضور داشته باشد. پیرمرد گفت: «من همیشه از این کار لذت می­برم. از صدای چاقوی آشپزخانه که سیب­ها را نصف می­کنه کیف می­کنم.» از گلوری خواست بگذارد تا هنوز شیرینی­ها سرخ نشده، نگاهی به آنها بیندازد: «از گل خوشبوتره.» بعد هم که رویشان سرخ شد و کناره­ شان ترک برداشت، دوباره آن­ها را نگاه کرد: «مادر بزرگم بیرون می­رفت و سیب­هایی رو که روی زمین افتاده بود جمع می­کرد. باغ میوه­ مون اونقدر جوون بود که چندان میوه نمی­داد. اما اون هرجا سیبی می­دید برمی­داشت و به خونه می­آورد و جلوی انبار یک کپه سیب درست می­کرد. می­گفت: مصرف دارویی دارن. برای درد استخونش استفاده می­کرد. گاهی به من هم می­داد تا بچشم. خیلی بد مزه بود. اما وقتی صبح­ها هوا سرد می­شد از روی سیب­ها مثل دود بخار بلند می­شد. تلی درست می­شد از سیب­هایی که از بین رفتن. مرغ­ها برای گرم کردن خودشون روی اونا لم می­دادن. گربه­ ها روش می­خوابیدن. مادر بزرگم همیشه روش خودش رو برای زندگی داشت. هر وقت گیرش می­اومد قلوه، زبان و گوشت بره می­خورد. در بهار به محض این که خورشید طلوع می­کرد. به مزارع می­رفت و از کنار پرچین­ها گل قاصدک می­چید. وقتی به خونه برمی­گشت پیش­بندش پر از خـُرفه بود. مادرم می­گفت خجالت­آوره. حالا همه فکر می­کنن ما به اون غذا نمی­دیم. اما اون همیشه همون کاری رو می­کرد که دوست داشت.». پیرمرد همراه با صدای سوت کتری در حال جوش، همچنان حرف می­زد
ص 245: باد، یاس­های زمان بچ گی­شان را به این طرف و آن طرف می­برد و لباس­ها روی طنابی که قدیم­ها لباس مدرسه ­شان از آن آویزان بود، تاب می­خوردند. برای گلوری لذتبخش بود که برادرش، مادی­ترین عضو خانواده ­ی «بوتون»، آن جا زیر آفتاب ایستاده، و با او مشورت می­کند و نظر او را می­پرسد. جک زیر نور آفتاب پیرتر به نظر می­رسید. آفتاب، سستی روح او را بیشتر نمایان می­کرد. اما وقتی دورتر می­ایستاد و به جای خاصی نگاه نمی­کرد نوعی اشتیاق سمج و مشکوک را از خود می­نمایاند
ص 247: به نظر می­رسید ظاهر جک آراسته و غرورش ارضا شده است. گلوری می­دانست که حالا خیال او راحت است. جک خیارها را شست و گفت: «خیار بوی غروب میده، سرد و خنک. کمک می­خواهی؟» وقتی گلوری گفت: نه، او به سمت پیانو رفت و شروع کرد به نواختن یکی از آهنگ­های مورد علاقه­ ی پدرش. گلوری در دل گفت: نرم و لطیف می­زنه، مثل خود آهنگ. به سالن رفت تا گوش کند. جک زیر چشمی نگاهش کرد، گویی تفاهمی بین آن­ها برقرار بود. بدون حساب و کتاب غرق در افکار خود فقط پیانو می­زد: «به خانه بیا، به خانه بیا، آری ای تو که خسته­ ای، به خانه بیا». پیرمردها ساکت شدند. آهنگ ادامه داشت: با اشتیاق و آرام، مسیح صدایت می­کند، تو را می­خواند و مرا. پدر همراه با «ایمز» شروع به خواندن کرد. بعد آهنگی دیگر و یکی دیگر
ص 345: جک گفت: «به نظر من، امید بدترین چیز دنیاست. من واقعاً اینطور فکر می­کنم. وقتی امید به یأس تبدیل می­شه احساس حماقت به انسان دست می­ده، و وقتی امید از بین میره، انگار دیگه هیچی نداری غیر از...» شانه­ هایش را بالا انداخت و خندید و ادامه داد: «غیر از آن چیزی که گریبانت را گرفته و نمی­تونی از شرش خلاص شی.» پدرش گفت: «متاسفم که به این نتیجه رسیدی جک، حالا هم که گلوری را به گریه انداختیم». جک شانه بالا انداخت
ص 347: راستش رو بخوای فکر می­کنم برای این داستان­های غم­ انگیز رو برات تعریف می­کنم که ببینم آیا واقعاً غم­ انگیزن یا نه. معلومه که اشکت رو درمیارم تا خودم راحت شم. منظورم اینه که چیزی که آدم لیاقتش رو داره غم ­انگیز نیست. من این طور شنیدم. وقتی تو گریه می­کنی احساس مظلومیت می­کنم
ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
شاید مرزبندی در ادبیات کار چندان درستی نباشد اما هر کس در این دنیا میتواند علایق خود را دنبال کند.به عنوان یک علاقه مند به دنیای کتاب ،هرگز ادبیات داستانی آمریکا جز انتخابهای اول من نبوده و نیست. هرچقدر سیر و سفر در فضای آکادمیک و مقالات نویسندگان امریکایی برای من لذتبخش است به همان اندازه دنیای داستانی نویسندگانش برایم غریب می نماید.در مورد مریلین رابینسون هم همین است؛ترجیح میدهم بیشتر قلم او را در مقاله های او دنبال کنم تا در داستانهایش.@ خانه@ را خواندم و گذاشتمش جایی میان کتابهای دیگر؛البته آن کتابهایی که احتمالن تا مدتهای زیادی سراعشان نخواهم رفت...

مشاهده لینک اصلی
** هشدار اسپویلر ** با یک شخصیت جانبی در گیلاد آشنا می شود و به یک نوع داستان همراه اشاره می کند. من با دادن این رمان یک ستاره کمتر از گیلاد شروع کردم و کاملا مطمئن نیستم چرا. این قطعا به خوبی نوشته شده است، من فکر می کنم موضوع تیره تر و عمیق تر است. داستان جان آمیز خیلی واضح و مشخص بود؛ این داستان بر روی نامزدی او، جان آمس بوثون تمرکز می کند، که درک خود از او بسیار کم است. در نتیجه، داستان جک بواتنز تلخ تر، تردید و پریشانی است. یک کلمه جالب، @ apologetic، @ اما متناسب با آن است. شاید این نابغه داستان رابینسون است: هر روایت به طرز وفاداری بر طبیعت شخصیت مرکزی آن تأثیر می گذارد. دو مرد مانند یک نقطه و نقطه مقابل در یک ترکیب واحد هستند. یک موضوع حلقه، روشن و قوی؛ دومین بار در نقاط و با قدرت روبرو می شود، همانطور که در ابتدا با آن مخالفت می کنیم. امز خود را می شناسد جک Boughton رمز و راز برای همه به عنوان خود است. این مردان به من یادآوری می کنند که کلوین ها در مؤسسه ها را باز می کنند: انسان به وضوح تا حدودی می داند که او سازنده اش را می داند. انسان به خود اعتماد می کند تا اینکه به خالق خود اعتقاد داشته باشد: یک موضوع اصلی رمان، به خصوص با توجه به اینکه جاکس ناتوان خود را به اعتماد به نفس می داند. (چطور جالب است که پرواز در دیوار در طی مکالمه بین جان کالوین و جان آمس بواتون جالب باشد: جک به طرز شگفت انگیزی، به نوعی زمینی را نگه دارد، مایل نیست به اعتماد به ذات ذاتی ذهن بی نهایت که خود را محدود به خود نمی کند، در حالی که اصرار میورزید، بله، بله، من باور دارم که بی اعتقادی من بی معنی است. @) ثروت نیز در زمینه معادن وجود دارد که همبستگی Reverend Ames و Robby در مقابل احترام Boughton و جک است. دو رمان که عمدتا در رابطه با رابطه پدر و پسر به سر می برد و هر دو داستان نزدیک به نتیجه گیری در این زندگی است. امز می نویسد دانستن سلامت او شکست خورده است و او نمی خواهد پسر خود را تبدیل به یک مرد؛ Boughton فرزند فاحشه است که به وضوح، اما هنوز هم یک رمز و راز وحشتناک است. رابی پدرش را خیلی زود از دست خواهد داد، ما باید درک کنیم؛ Boughton پسر دوم خود را از دست خواهد داد و ما باید درک کنیم که دلیل این است که دقیقا به این دلیل درک نمی کند زیرا جک نمی تواند رمز و راز خود را درک کند. در اینجا، فتولیزم ترسناکی وجود دارد، و من از این کلمه استفاده می کنم که می داند مفاهیم وحشتناکی دارد. بسیاری از ما به نظر می رسد محکوم به دوستانی که از دست داده اند. فتولیسم در اینجا نهفته است و نه در این واقعیت است که روحهای گمشده در میان ما وجود دارد. قلب افتخار بواتون، افتخار و وفاداری خانواده اش، تبدیل به قافیهpearls قبل از خوک، @ در زیر کج بافته شده است، نه به این دلیل که جک مخرب است و یا به دنبال زخم است، اما چون او نمی تواند جز کیست و چه چیزی است: بدون مداخله فوق العاده ای. این او با هر نفس و فیبر از وجود او رد می شود. چقدر اغلب در این زندگی ما خود را متعهد به گناه پرتاب شادی و شادی دور تلاش برای از بین بردن کسانی که ما نمی توانیم بازخرید، که نمی شود بازخرید کرد؟ به نظر من یک گناه دوگانه است؛ زیرا ما در آن نیستیم که بازخرید کنیم و لذت و شادی ما در دیگران یافت نمی شود. این به نظر می رسد در یک رابطه مانند یک سرد و بی اعتنایی بی اعتمادی. سپس به خودم یادآوری میکنم که ما فرمان می دهیم که دیگران را دوست داشته باشیم چون خودمان را دوست داریم و نه کاملا. با این عکس از عشق خانوادگی چیزی بیشتر از شفقت نقل مکان می کنم. تسخیر: آشنایی شگفت انگیز و پر سر و صدا. من عکس لایگون را با حاکم Boughton نشسته، گفت: \"یس، رابرت، من می دانم. اطمینان برای جک چیزی است که شما بیشتر در این زندگی می خواهید، اما به نظر می رسد که شما آن را دریافت نمی کنید. این درست مثل پروردگار ماست و همچنین برای شما خوب است. @ همانطور که می خواندم، متوجه شدم که خودم را وارد پیچیدگی هایJack می کنم، جک @ همانند Glory یا پدرش، شاید مثل همسایه دلسوز (Lila امز از جک می خواهد که مردم واقعا تغییر کنند) پس از همه، جک دوست داشتنی است. همانطور که آمیس می گوید، او یک مرد خوب است. من او را درک می کنم به این معنی است که جک همانند هر یک از اعمال خوب است، که با انگیزه و میل و نیت خوب، حتی به دلایلی. چرا نمی تونه این نوع زندگی رو حفظ کنه؟ چرا Amess یا Glorys اعتقاد به او را الهام بخش او برای تغییر نیست؟ چرا از دللا نمی تونی او @ ببینه @ چرا ناگزیر او دوباره ترک می کند، عادت می کند و خود را بیگانه می کند؟ او خود را یک غریبه در یک سرزمین عجیب و غریب احساس می کند و نمی تواند خودش را از جهت هایی که متعلق به آنهاست، بخواند. شاید این به این دلیل است که او فکر می کند او باید متعلق باشد و بیگانگی وی او را مسخره می کند. افتخار و پدرش از تنهایی سخن می گویند که همیشه جک را محاصره کرده است، که به خانواده اش نشان می دهد به عنوان یک نوع محرمانه خفیف و مراقبت های شدید برای حفظ حریم خصوصی. به او کمک می کند که صدمه زدن به او را از این حریم خصوصی محروم کند. واقعا فکر می کنم او بیشتر از برادران خود احساس می کند حقیقت این است که او (ما) برای این جهان ساخته نشده است، اما معتقد است که این جهان همه وجود دارد، جک نمی تواند حس خود را از عدم تعلق و دیگر جهان بودن را حل کند . این، مبارزه او نیست که به او اعتقاد داشته باشد که او غریبه است، زیرا این جهان واقعیت نهایی است که جدا می شود ...

مشاهده لینک اصلی
سه و نیم ستاره. ماریلین رابینسون یکی از نویسندگان مورد علاقه من است. سبک او دشوار است، مایع است. ظاهرا او بازنویسی نمیکند، بلکه به سادگی یک بذر خودبخودی (افکار و احساساتش) و آن را می نویسد. من این کتاب را بسیار دشوار برای بررسی به عنوان وقایع رخ می دهد همزمان با آن از گیلاد، و آن را دشوار است که بیش از آنچه که من در حال حاضر از گیلاد به این کتاب می دانید. همانطور که همیشه با MR، شخصیت ها به طور کامل مشغول به کار هستند، قابل اعتماد هستند، و خواننده را در مورد آنها مورد توجه قرار می دهد. خانه به طور عمده از دیدگاه گلوریس و از طریق اشک های مکرر او نوشته شده است. (Glory یکی از چهار دختر Boughton است - ایمان، امید، گریس و افتخار - زندگی در یک خانه وزیر در آیووا است.) موضوعات مانند تصدیق و غلبه بر برخی از شخصیت های تفکر غالب است. یکی از شخصیت های برجسته در این کتاب جک ، گوسفند سیاه و سفید خانواده (او همچنین دارای سه برادر است، همه آنها خدایی و موفق هستند). او برای مدت زمان طولانی پس از بازگشت گلوریز به خانه میآید و امیدوار است تا برخی از ارواحش را به قتل برساند. این ثابت می کند دشوار است، با پدرش درگذشت (من متوجه نشدم که او چند ساله بود) و ناتوانی غیر قابل درمانش در خانواده اش چگونه اعتقاد دارد. بعضی از حقیقت واقعی که به جک می آید از لیلا، همسر جوانتر Rev. Ames با گذشته غیر معمول او است. من اولین بار سوم را آهسته، اما کاراکترهای MR باعث می شود یکی را بخواند و به مراقبت. پایان دادن به غم و اندوه است، اما تا به حال پیچ و تاب و امید و رستگاری. همواره، لطافت و رحمت رمان را نفوذ. MR هدیه ای برای انتخاب جزئیات فراوان دارد، اما آنها درست هستند که شخصیت هایشان را به زندگی می دهد. به طوری که در بعضی اوقات سخت است که آن را به عنوان داستان فکری بدانیم. در حالی که نه به اندازه گیلاد یا لیلا، این رمان جایزه نارنجی را به دست آورد و به خودی خود به یاد ماندنی است.

مشاهده لینک اصلی
فقط خیلی غمگین برای تمام شخصیت های درگیر این بیشتر از @ Gilead @ است، اما بدون تأثیر تثبیت فروتن و ایمان جان آمیز، که غم و اندوه غم انگیز است. بیشتر در مورد Glory و Jack Boughton، و پدر آنها به معنای بزرگ. مرتب کردن بر روی یک داستان پسر با شکوه، اما بدون امید به رستگاری (در اینجا یا بعد از آن) برای پسر، که نقطه از پسر فداکار است. در این خانواده، با وجود همه، خانواده او را دوست دارد، اما متاسفانه از عشق عاشق می شود، زیرا او احساس می کند که از دستش ناراحت است و هرگز نمی تواند سزاوار باشد. یا شاید بیشتر شبیه گوسفند گم شده. کسی که برای مدت زمانی حداقل به لحاظ جسمی یافت می شود (توسط خانواده اش، اما نه توسط خود، و او فکر می کند، قطعا توسط یک خدا دوست داشتنی نیست)، اما هنوز هم می خواهد به خودی خود رنگ سیاه خود را به رنگ است. آیا این داستان یک مرد مبتلا به افسردگی است، یک فرد مبتلا به اختلال خلقی که در دوران کودکی آغاز شد؟ این چیزهای زیادی را درباره جک توضیح می دهد. در غیر اینصورت، جاکل ها رفتار ناامید کننده خود را تا حدودی غیر قابل توضیح می یابند. من احمقانه نگفتم من قضاوت در این بیانیه را مطرح نکردم. من این را درک می کنم شاید تجربه کمتری از این نوع تفکر را داشته باشم. در یک نقطه، در این کتاب و همچنین در @ Gilead @ جک می پرسد آیا پیش فرض یک چیز واقعی است، اگر فقط برخی از محکومیت از ابتدا به بهشت ​​و یا از بین بردن وجود دارد. او به نظر نمی رسد که بخواهد چنین فکر کند، و با این حال، به نوعی، او می کند. شاید بهانه ای برای رفتار بد باشد؟ هز همیشه منتظر جرم زمانی که هیچ کدام در نظر نگرفته بود، نتایج بد زمانی که آنها اصلا باید باشد، و بنابراین انتظارات او اغلب منتقل می شود. او اغلب مجرم بوده است، که مردم، از جمله خود، انتظار دارند او باشد. دوست من به من گفت که این یک اشک-جرک بود، اما من آن را خیلی زیاد پیدا نکردم. من دقیقا نمیدانم چرا به جز این که رفتار طبیعت من خیلی غیرممکن است و به تجربه من اینطور نیست که کاملا درک شود. من حدس می زنم که می توانم باور کنم که چنین افراد تنهایی، تنهایی، لعنتی وجود دارد (و نه توسط خدا، اما توسط خودم)، و این اندیشه برای من غم انگیز است. آیا این یک داستان در مورد بیماری روانی است؟ من می دانم که در آن روز و سن آن را نمی دانستند، اما آن را به نظر می رسد به نظر می رسد جک می تواند استفاده از برخی از (قرار دادن داروهای افسردگی در اینجا). منظور من از بی احترامی به آن نیست. من فکر می کنم که من درک می کنم که آمس قدیمی و قدیمی Boughton سعی در اعتماد به نفس و کفایت گریس. من معتقدم که بیشتر ما آن را انجام خواهیم داد تا اینکه بتوانیم بدون توجه به آنچه که گاهی از خودمان و همسایگانمان فکر می کنیم تصور کنیم. من احساس غم و اندوه کردم که افتخار گریه کرد چون جک فکر می کند که برای همیشه از دست داده است و این احساس است که در نتیجه او به لطف فریب خورده است. و او نمی خواهد ایمان و یا درک برای کافر شدن این اگر چه سعی می کند. ناراحت کننده است. این یک چیز ویرانگر است که بر روی هر کسی باور کند، و خیلی کمتر از یک برادر محبوب. پس دوباره، تجربه من در زندگی من نیست که یک کودک / خواهر و برادر سرگردان باشد. شاید این ایده دوباره در 40 سال دوباره بازمی گردد، اگر چنین تجربه ای برای من بیافتد. این پر از غم بود بسیار پشیمانی و درد. جالب است، اما خواندن لذت بخش نیست. شاید دوباره بخوانم متاسفم که من آن را خوانده ام، فقط عصبانی بودن به زودی به بازدید.

مشاهده لینک اصلی
من سه سال گیلاد را مطالعه کردم - این کتاب آخرین سه هفته است - هفتهیی که پدرم فوت کرد، و غیرممکن است که شدت تجربه خواندن را از احساسات خاصی که در آن زمان احساس می شد جدا کنم. این کتاب در مورد پدران و پسران است - بسیار متفکری @ Student Son @ story است، اما دارای چنین عمق هایی است که من نمیتوانم هیچ تفکری را تصور کنم، خواننده احساس نتواند به آن پاسخ دهد. من برای هفته ها نوشتم یک بررسی از آن را انجام دهم؛ این به معنای بیش از حد برای قرار دادن به کلمات است. رمان توسط Glory - یک معلم میانه ای است که در عشق نا امید شده است. او برای مراقبت از پدرش به خانه می آید، بلکه به ناامیدی های خود با زندگی نیز پرستار می شود. آنها یک خانواده بزرگ شاد بودند، اما همه بچه ها از شهر کوچک گیلاد، آیووا دور شدند - و هیچ کس از جک (بیگانه و پسر بد خانواده) در 20 سال از او شنیدنی نیست. هنگامی که جک به خانه باز می گردد، تحت شرایط مرموز و کمتر از پیش شرط، Glory تماشاگر نگرانی است - تلاش می کند شخصیت و انگیزه جکس را نه فقط برای خواننده بلکه برای کسانی که به او نزدیک است، تفسیر کند. جک در زندگیش چیزهای نومیدانه ای را انجام داده است و Glory، پدرش، جان آمیز (پدرخوانده یونانی) و خواننده (به عنوان نوعی شاهد) تلاش می کنند تا دریابند که آیا جک می تواند نجات یابد یا حتی اگر این چیزی است که او می خواهد . کلمه @ Home @ به معنای خاصی در شهر گیلاد و خانه خانواده است، اما آن نیز دارای معنای معنوی مذهبی / معنوی بیشتر است. جاک پنهان کردن یک راز بزرگ است، و آن را به موضوعات و داستان گیلاد در بسیار نزدیک راه جالب من نمیخواهم این طرح را با آشکار شدن بیشتر بفهمم، اما رابینسون کارهای فوقالعادهای را برای قرار دادن داستانهای درونی چند نفر علیه هر دو زمینه دینی / نمادین و تاریخی انجام میدهد.

مشاهده لینک اصلی
من باید دوباره گیلد را بخوانم. من می خواهم خواندن و خواندن کلمات و عبارات و صفحات مریلین رابینسون را ادامه دهم؛ من می خواهم او را به همه کتابهایی که خواندن، اخبار، ایمیل ها، وبلاگ ها، توییت ها، هر آنچه را که لازم است نوشته کنم، بنویسم. او چنین روش ساده ای و ساده ای برای بیان دیدگاه دارد، تحقق بخشیدن به آن را تا چند ثانیه بعد. او باعث می شود من کمی کمتر کافر، بی اعتمادی، بدبینانه. او به راحتی رنج و رحمت را به تصویر می کشد، و آن را روشن می کند که چگونه دو مرتبط هستند، تقریبا یکسان هستند. یا حداقل، این یکی همیشه منبع دیگر است. هر دو گیلاد و خانه بسیار خشن و تلخ و شیرین هستند که شما نمی دانید که آیا شما از درد، یا شادی گریه می کنید یا فقط به درک کامل. چنین امیدی به طور ضمنی در نوشتن او وجود دارد، حتی در پایان دردناک، غمگین و پیچیده. من شخصا با هیچ یک از شخصیت های اصلی در ارتباط نیستم. (و یا در گیلاد برای آن موضوع). اما احساسات، احساسات و تجربیات او نشان دهنده جهانی و پر سر و صدا است. افتخار فقیر فقیر برای عاشق شدن یک غافلگیرانه و عمیق و وفادار ضعیف فقیر جک به عنوان یک بازجو، به طور کامل، غیر قابل توضیح، غیر قابل تحمل. و در عین حال، کدامیک از میان ما عصبانی نیستند؟ با بی اعتنایی بی حد و حصر از سوالات و شک و تردید، شکست و ناراحتی و کوتاه مدت زندگی ما باید تلاش کنیم و پاسخ دهیم، اصلاح کنیم، غلبه کنیم. و زیبایی مریلینس نوشتن این است که شما را از همان نفس می پرسد که کدامیک از میان ما عجیب ترین ارواح است؟ فقط تمام این جنون را تجربه کرده ام. متاسفم که یک کتاب مذهبی @ conservative @ می تواند افق منحصر به فرد لیبرال و افقی را گسترش دهد اما می تواند آن را گسترش دهد. این کار می کند از آنجا که Marilynnes MAGICAL.Oh، ایمان داشتن.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب خانه


 کتاب نردبان جادویی برای رسیدن به موفقیت
 کتاب تاریخ مختصر نئولیبرالیسم
 کتاب آدمکش کور
 کتاب عشق ویرانگر
 کتاب این کتاب برای پسران خطرناک است
 کتاب باغ فراموش شده