کتاب تنهایی پرهیاهو

اثر بهومیل هرابال از انتشارات پارس کتاب - مترجم: پرویز دوائی-دهه 2000

این نخستین اثری است که از بهومیل هرابال، نویسنده‌ی نامدار چک به فارسی منتشر می شود. همین بس که صاحب قلمی چون میلان کوندرا، دیگر نویسنده‌ی نامدار چک که به سبب ترجمه‌ی آثارش - نظیر بار هستی، نظریه‌ی رمان، شوخی و ... - در ایران شهرت و محبوبیتی به کمال دارد، هرابال را «به یقین بهترین نویسنده‌ی امروز چک» خوانده است، و ادبیات چک را به دو دوره‌ی قبل و بعد از هرابال تقسیم می کند.
برای ناشر جای خوشبختی است که با این کتاب، و با ترجمه‌ای زیبا و رسا که مترجمی در سطح پرویز دوائی مستقیما از زبان چک کرده است، بهومیل هرابال را به فارسی زبانان معرفی کرده است.


خرید کتاب تنهایی پرهیاهو
جستجوی کتاب تنهایی پرهیاهو در گودریدز

معرفی کتاب تنهایی پرهیاهو از نگاه کاربران
بورخس: لذتی پیچیده تر از لذت تفکر وجود ندارد

@description@

هاینریش هاینه شاعری یهودی- آلمانی دو پیشگویی دارد که صریح تر از پیشگویی های نوستراداموس و بسیار وحشتناکتر از آنان است: یکی درباره سوزاندن کتابها و انسانها بدست فاشیست های آلمانی و دیگری درباره آینده هنر و کتابها در جهانی کمونیستی. او یک قرن پیش از بوقوع پیوستن چنین وقایع دردناک و خونینی در تاریخ بشریت، آن را با اندیشه بلندپروازانه‌ی خود و شناختی که از مفاهیم کمونیستی و خوی خودبرتربینی ژرمن ها داشت، پیش بینی کرد. درباره حاکمیت کمونیست ها می گوید

این اعتراف را که آینده از آن کمونیست ها خواهد بود با بیم فراوان و نگرانی شدید ابراز می دارم و افسوس!... با وحشت و هراس در فکر زمانی هستم که آیکونوکلاست‌ها به قدرت برسند: آنها با مشت های زمختشان همه‌ی نغمه های تخیل برانگیز کودکانه ای را که شاعران دوستدار آن بودند، از میان می برند، جنگل تمشکم را اره می کنند و جای آن سیب زمینی می کارند. و افسوس که کتاب @نغمه ها@یم را بقال های دوره گرد ورق ورق خواهند کرد و برای پیرزنان آینده در آن قهوه یا انفیه خواهند ریخت. آه! وقتی به افولی فکر می کنم که با آن شعرهای من و همه‌ی نظم کهن جهانی از سوی کمونیسم تهدید می شود همه چیز را پیشاپیش می بینم و اندوهی ناگفتنی بر دلم چنگ می زند

کتاب تنهایی پر هیاهو شاهدی است بر این پیش بینی؛
داستانی در مورد مرگ ِ کتابها و آثار هنری نقاشان
...که در جامعه کمونیستی نقش کاغذ باطله را پیدا کرده اند

@description@

هانتا یکی از کسانی است که با پرس کردن این بظاهر کاغذ باطله ها زندگیش را می گذراند؛ سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصه‌ی عاشقانه» من است
قصه عاشقانه او آشنایی با کتابها و شاهکار های بزرگ ادبی است و چیزهایی که از این آثار می آموزد. او برخی از این کتابها را به خانه اش می برد تا از نابود شدن نجات پیدا کنند
@description@

اما همانطور که هاینه می گوید: و افسوس که کتاب @نغمه ها@یم را بقال های دوره گرد ورق ورق خواهند کرد و برای پیرزنان آینده در آن قهوه یا انفیه خواهند ریخت
پیش بینی هاینه به وقوع می پیوندد و عاقبت دستگاه های بزرگتری ساخته می شود تا با سرعت بیشتری کتابها از بین بروند. و کارگران سوسیالیستی که جای هانتا را می گیرند و آخرین کسانی هستند که این کتابها را می بینند، فقط به فکر سریع کار کردن و خمیر کردن کتابها هستند؛ به آنچه فکر نمی کنند نگاه کردن و خواندن و غرق شدن در کتابهاست
در این جامعه کسی به فکر لذت های پیچیده و عمیق اندیشیدن نیست و در آوردن نان و لذت های زودگذر و سطحی مهمتر از هر چیزی است
همه این چیزها، هانتا به این نتیجه تلخ می رساند که انسان اندیشمند در این جامعه جایی ندارد
و در می یابد در این سرزمین یک بی قابلیت است همچون همه کتابهایی که از بین می روند
او آنقدر می نوشد تا دیگر شکی در تصمیمش نداشته باشد
...تا کاملا از پا در نیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمی دهیم
به جای بسته بندی کاغذهای سفید در چاپخانه ملانتریخ دنبال راه سقراط و سه نه کا خواهم رفت، و اینجا، در این سردابه و در این پرس، خود، سقوط خویش را برخواهم گزید، سقوطی که عروج است


قسمت هایی از کتاب

خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی در آمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی دانم کدام فکری از خودم است و و کدام از کتابهایم ناشی شده. وقتی چیزی را می خوانم، در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات می‌مکم، یا مثل لیکوری می‌نوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد
@description@
وقتی چشمانم به کتاب درست و حسابی می افتد و کلمات چاپ شده را کنار می زنم، از متن چیزی جز اندیشه های مجرد باقی نمی ماند. اندیشه هایی که در هوا جریان و سیلان دارند، از هوا زنده اند و به هوا بر می گردند، چون که آخر و عاقبت هر چیزی هواست، هم ظرف و هم مظروف. نان در مراسم عشاء ربانی از هواست و نه از خون مسیح

@description@

سی و پنج سال است که دارم بی وقفه آبجو می خورم. نه انکه از این کار خوشم بیاد. از میخواره ها بیزارم. می نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه می خوانم بهتر راه بیابم، چونکه من وقتی چیزی می خوانم برای تفنن و وقت کشی یا بهتر خوابیدن نیست، می نوشم تا آنچه می خوانم خواب را از چشم من بگیرد، که مرا به رعشه بیندازد، چونکه با هگل در این عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست. اگر می توانستم بنویسم کتابی می نوشتم درباره لذات و بزرگترین اندوهای بشری. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلی از عاطفه بی بهره است

:هانتا و دخترک کولی

در یک لحظه، آرتور شوپنهاور به نظرم رسید که گفت: بالاترین همه قوانین عشق است، و عشق شفقت است

ما انگار در تاریک-روشن به هم بیشتر نگاه می کردیم تا در روشنایی روز، و من همیشه تاریک-روشن را دوست داشتم... در تاریک-روشن همه چیز زیباتر جلوه می کند، همه‌ی خیابانها و میدانها و مردمانی که در آنها گذر نی کردند، و حتی خودم هم این حس را داشتم که زیباترم، جوان و زیبا... در تاریک-روشن لحظه هایی در زندگی روزمره فرا می رسد که به آن زیبا می گویند. در نوری که از آتش بخاری می تابید دخترک کولی از جا بر می خاست و راه که می رفت می دیدم که دور پیکرش که طرحی از طلا داشت هاله ای پیچیده است... دخترک بعد از آنکه چند تکه چوب دیگر در آتش می انداخت می آمد و کنار من دراز می کشید و رو به من بر می گرداند و به نیمرخم چشم می دوخت و با نوک انگشت طرح بینی و دهانم را دنبال می کرد. هیچوقت همدیگر ار نیم بوسیدیم. همه چیز را با دستهایمان بهم می گفتیم، بعد همانطور دراز کشیده در بستر، به زبانه ها و انعکاس آتش در بخاری کهنه، نگاه می کردیم و به حلقه هایا نور که از جان دادن چوبها بر می خاست. هیچ چیزی نمی خواستیم جز اینکه تا ابد به همین صورت به زندگی ادامه بدهیم، انگار که قبلا همه چیز به هم گفته باشیم. انگار که توامان به دنیا آمده ایم و هرگز از هم جدا نشده ایم


یک شب سرشب که به خانه برگشتم دیدم که دخترک کولی در خانه نیست. چراغ روشن کردم و رفتم بیرون و تا صبح طول خیابان جلوی خانه را بالا و پایین رفتم، ولی اثری از او پیدا نشد، نه ان روز و نه روز بعدش و نه دیگر هیچ وقت... بعدها فهمیدم که گشتاپو در گشتهای خیابانی‌اش او را دستگیر کرده و با یک عده کولی دیگر به بازداشتگاه فرستاده و این دختر را یا دربازداشتگاه مایدانک یا در آشویتس در کوره های آدم سوزی سوزانده یا در اتاق گاز خفه کرده بودند. دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد
او از زندگی چیزی جز این نمی خواست که هیزم در بخاری بریزد، که گوشه ای از نانش را مثل تکه نانی در مراسم عشا ربانی بشکند و به آتش درون بخاری نگاه کند، مجذوب و مبهوت حرارت و زمزمه ی اهنگین آتشی که از کودکی می شناخت و با قوم او پیوندی دیرین و مقدس داشت. آتشی که در حرارت و روشنایی اش، رنجها را فراموش می کرد و لبخندی اندوهگین به لبان او می آورد. انعکاس خوشبختی در اوج

نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد برده ام

مشاهده لینک اصلی
Příliš hlučná samota = Prilis hlucna samta = Too Loud a Solitude, Bohumil Hrabal
Too Loud a Solitude is a short novel by Czech writer Bohumil Hrabal. Self-published in 1976 and officially in 1989.
تاریخ نخستین خوانش: روز هجدهم ماه آگوست سال 2004 میلادی
عنوان: تنهایی پرهیاهو؛ اثر: بهومیل هرابال؛ مترجم: پرویز دوائی، تهران، کتاب روشن، 1383، در بیست و دو، 105 ص، شابک: 9645709520؛ موضوع: داستانهای نویسندگان چک قرن 20 م
مترجم: احسان لامع، مشهد، بوتیمار، 1392، در 102 ص. اندازه 5/14در5/21 س.م، شابک: 9786006938134؛
مترجم: امیر علیجان پور، تهران، آوای مکتوب، 1393، در 120 ص. شابک: 9786007364079؛
داستان با این جملات آغاز می‌شود: «سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصه ی عاشقانه ی» من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می‌کنم، و خود را چنان با کلمات عجین کرده‌ ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی درآمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها را خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی ست کمی به یکسو خم شوم، تا از من، سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته، که نمی‌دانم کدام فکر از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده. اما فقط به این صورت است که توانسته ام هماهنگی ام را با خودم و جهان اطرافم در این سی و پنج سال گذشته حفظ کنم …». پایان نقل. «تنهایی پر هیاهو» داستانی روانکاوانه فلسفی است، که از شخصیت «هانتا» و افکارش سخن می‌گوید. اما در این بین گاهی به موارد سیاسی اجتماعی نیز اشاره می‌کند. هانتا در زیرزمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است، روزگار می‌گذراند، و کتابهایی را که از سوی اداره ی سانسور به آن‌جا می‌آورند را، خمیر می‌کند. آقای هانتا با خواندن این کتاب‌ها دنیا را به گونه‌ ای دیگر می‌بیند. ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
آسمانها انسان نیستند\nما @ باید وارد @ بشویم. در آغاز شما را در جهان @ @ خارجی هستند، به نظر می رسد لغزش دوباره به که از فیرمینو، فقط خواندن: تخریب در کتاب ها، موش در حال اجرا در زیرزمینی فاسد ... اما بعد از یک همچنین کشف یک جهان بالا؛ و بسیاری از صفحات درونی و شادابی. و یک داستان است که Hrabal به ما می گوید اگر ما به عنوان دور یک میز میخانه، با یک زبان صحبت @ @ بدون نقطه گذاری، عبارات تکرار شد، و این که جذب می شود و خود را بعد از مدتی ساخته شده است. پس از آن اجرا می شود و ما می توانیم با هانتا در خواست خود را به صرفه جویی در تمام قطعات شناسایی، در او را به خود پیدا کنید بیشتر در یک جهان در حال تغییر، هزینه های فرهنگ، افکار فلسفی مانند آب نبات مکیده، و می خواهید به تشویق روح با رنگ های ون گوگ و اتمسفر رامبراند. از آنجا که فقط او می تواند قلب او را نجات دهد. اما در پایان است که شما احساس هانتا @ @ غریبه به زندگی، حال و بسته دایره ... چون © است به دنیا آمد، در حال مرگ است entrare.Da حال، دوست، شما باید فقط در اطراف می شود، شما شما را مجبور به رفتن به تنهایی در میان مردم، شما باید به خودتان لذت بردن به تنهایی، شما را به تئاتر تنهایی، تا زمانی که © خودتان را تنها نخواهد گذاشت، چون © اکنون سفر تنها دور سودا، و به همین ترتیب رفتن به جلو و به طور همزمان به عقب بازگردیم، آره ،progressus ad originem @ isil regressus ad futurum @، مغز شما چیزی بیش از افکار مطبوعاتی مطبوعات مکانیکی نیست.

مشاهده لینک اصلی
وقتی سعی می کنم نظر خود را در مورد این کتاب بنویسم، خودم را بدون کلمات پیدا می کنم. من آن را یک شب خواندن، به طور کامل توسط هانتا هیپنوتیزم، که برای 35 سال در مطبوعات کار می کرد. ارتباط او با کتاب، تنهایی او، ناتوانی خود را به انطباق با جهان در حال تغییر است. .. طوطی شما اجازه بدهید اضافه کنم که نمیدانم چطور تا قبل از خواندن آن و خواندن آن به خوانندگان توصیه نمیشدم: READ Counter-BACK (contains spoilers).

مشاهده لینک اصلی
این کتاب درباره وضعیت سیاسی پراگ در حدود 1970 است.

مشاهده لینک اصلی
@ و کسانی که دیده می شود رقص بودند توسط دیوانه توسط کسانی که نمی تواند موسیقی را بشنود @ فکر می کنم - NietzscheBooks دارای ارزش بسیار ذهنی، احتمالا بیشتر از هر چیز دیگری ذهنی است - آنچه که به یک نفر تنها قطعه قطعه می تواند انجیل برای شخص دیگری باشد نه تنها تفاوت در ارزش برای فرد به فرد و از زمان به زمان وجود دارد، اما آنها یک نسخه قدیمی از یک کتاب با صفحات زرد مشخص گوش خود را دارد، جملات تحت تأکید ممکن است بی نهایت ارزشمند تر از یک نسخه یکسان جدید - که جمع آوری اگر در بازار فروخته شود، چند بار ارزش بیشتری خواهد داشت. غیر خوانندگان هرگز قادر به درک دنیای کتابهای کرم نیستند. یک خواننده معمولی نمیتواند جهانهایی را که در داخل کتابها وجود دارد را ببیند که باید احترام گذاشته شود. حتی به کتاب ها، او را نابود می کند، هنتا به افتخار لمس فیزیکی می پردازد، او نمی تواند ماشین های جدید را درک کند که قبل از سوزاندنشان نیازی به لمس کتاب ها نیست، او در واقع فرایند جدیدی غیر انسانی را پیدا می کند - همانطور که بود انکار کردن آب به یک فرد در حال مرگ. کتابهایی که نجات یافته و خواندنش آنقدر مهم است که او برای سی و پنج سال زندگی خود نشان می دهد که، به دلیل آنکه بیش از حد با صدای انفرادی و مگر اینکه شما از گنجینه های موجود در کتاب آگاه هستید، ممکن است به نظر می رسد واقعا فقیر ... اما پس از آن حدس می زنم که در هر زندگی، زمانی که به دنبال گذشته نگاه می کردم، نوعی خلأ وجود دارد، کلمه \"بازتاب\" به نظر می رسد غم انگیز است، به دنبال چیزی رفته \"یا حداقل این تصور است که اکثر داستان هایی که از منظر دیدگاه های قدیمی مردم نوشته شده است (دریا، باقی مانده از روز، آخرین سفارشات و غیره و در حال حاضر این) یا شاید، این خودآگاهی است که مردم را متزلزل می کند - مردم احتمالا شادتر هستند که به زندگی خود فکر نکنند یا حداقل از غم و اندوه آنها آگاه نیستند، اما ذهن واسطه ای آن را دیر یا زود می داند. هنگامی که ما ملاقات کسی که غمگین است، ما معمولا توصیه او / او فکر نمی کنم فقط نشان دادن حداقل آگاهی ناخودآگاه از اثر غم انگیز درون نظم، به عنوان اینکه می تواند به فکر کردن در مورد چیزی در اراده متوقف شود. به فیل ها فکر نکنید و خودآگاهی یک بیماری است که شما بیشتر از آنکه به سن شما مبتلا می شوید دست پیدا کنید. یک بار سقراط گفت: یک زندگی غیرمستقیم ارزش زندگی ندارد اما زندگی مورد بررسی زندگی بسیار سخت تر است. تنها درمان پس از این بیماری شما را از خلط زندگی خود آگاه ساخته است نهفته در هنر، که اگر آن را نمی کند جریان جریان از افکار، حداقل آنها را به چیزی بهتر هدایت می کند. این اساسا از حقیقت فرار می کند، اما حقیقت فقط یک تصادف از جهان است و هیچ چیزی نشان نمی دهد که بهتر است نسخه هایی از واقعیت هایی که ممکن است وجود داشته باشد. بنابراین، احتمالا مانند خواندن یک قرص اعتیاد آور، تسکین موقت برای یک بیشتر بیماری های غیر قابل درمان - و پس از یک بار معتاد می شوید، هیچ اردوگاه توانبخشی برای این اعتیاد وجود ندارد. برای همیشه بهتر بود یا بدتر، بسته به اینکه چگونه کتابهایتان را ارزش گذاری می کنید، همیشه در نظر گرفته شده بود. با توجه به مدیر او، او گنگ بود و حتی اگر برخی از این غیر خوانندگان او را دوست داشت، آنها احتمالا او را در برابر نوع زندگی او زندگی می کند - آوردن ما را به مفهوم احترام نیچه، زیرا او خودش احتمالا در طول سی سال گذشته زندگی چیزی را تغییر نمی دهد - حتی موش هایی که بر روی کتاب هایشان تغذیه می کنند.

مشاهده لینک اصلی
4.5 *، منتظر شنیدن از شما دوباره.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب تنهایی پرهیاهو


 کتاب سوداگر
 کتاب هزارتوی خواب و هراس
 کتاب میزبان
 کتاب داستان خیاط
 کتاب گمشده
 کتاب مترسک و خدمتکارش